شروع فصل بودنت


شادی بودن تو از شادی دیدنت بیشتر بود. از روزی می گم که فهمیدیم تو هستی و تو فصل جدیدی بودی اما با اومدنت برای مامان 3 ماه سختی را به همراه داشتی و من سختی ها را به خاطر عشقی که به تو داشتم پشت سر گذاشتم و با این امید بود که اولین تکون خوردنات را احساس کردم و من دیوانه وار عاشق اون لحظه بودم و بابا را بگو که دقیقه ها دستش را روی شکم مامان می ذاشت تا تو را احساس کنه و وقتی تکون می خوردی یه عالمه بوسه برات پست میکرد. روزها گذشتن و تو بزرک و بزرگ تر شدی و مادر جون خیلی زحمت کشید که من کار نکنم تا خسته نشم تا یه وقتی برای تو مشکلی پیش نیاد . اتاق خوشکل برات درست کردیم و با مامان جون برات وسایل خریدیمو توی اتاقت چیدیم . انتضار هر روز بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه زیباترین انتظار مامان در تاریخ 20/11/90 در ساعت 1 بعد از ظهر به پایان رسید و تو در بیمارستان کوثر توسط دکتر عزیزی که خیلی هم مهربون بود به دنیا اومدی و چشم مامان به دیدنت روشن شد .از همون لحظه اول که توی اتاق عمل دیدمت عاشقت شدم و تا امروز عاشقانه تو را می پرستم.
وقتی 28 هفته بودی این نامه را با اشک عشق برات نوشتم:
سلام عزیزم
عزیز دلم تو الان 28 هفته هستی و مثل ماهی توی شکم من شنا می کنی و من هر روز دل تنگ تر میشم برای دیدن تو و بوسیدن روی تو و گرفتن اون انگشتهای کوچولوی دست و پاهات که با دیدن من یا بابا اونا رو تکون می دی و می خوای بهمون بگی که تو را بغل کنیم.
انتظار دیدنت برام سخت تر می شه و با هر تکون خوردنت منو تا اوج می بری ، خیلی دوست دارم ،خیلی زیاد .
هیچ کس را به این اندازه دوست نداشتم .و نگران حالش نبودم.
امیدوارم مامان خوبی برات باشم.
مامان پسرم


شروع فصل بودنت
